برای تو
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

دلمو دادم به تو،تا(ما)بشیم

دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم

دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم

دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی

دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری

دلمو دادم به تو،تا احساسم رو گم نکنم

دلمو دادم به تو،تا آرزوهام بشی

دلمو دادم به تو،تایکی بشیم

دلمو دادم به تو،تنها تو

دلمو دادم به تو،

تنها تو...

تو..         

شاعر:حسین


 
برای تو که همواره با تو کودکی را آرزو دارم
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

چرا از وقتی که گفته اند بزرگ شده ایم همه صداقت کودکیمان را فراموش کرده ایم؟ 

چرا  تمام سادگیها و لطافتها را درصندوقچه خاطرات گذشته به بایگانی  ذهن سپرده ایم؟ 

اصلا چه  کسی میگوید که ما بزرگ شده ایم؟ تنها دلتنگی هایمان  بزرگتر شده. وای از دلتنگی ها...

چرا از وقتی که به ما گفته اند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکیهایمان ساده و بی ریا صحبت کنیم؟

چرا یادمان رفته که دوستت دارمهایی که در قلبمان سنگینی میکندرا چگونه خالی کنیم ؟

چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمیپرسیم؟

 چرا روزهای لطیف کودکی را فراموش کرده ایم؟ بیایید دل کوچکمان را از اسارت در آوریم.بگذاریم کنجکاوی کند... کشف کند و گاهی زمین بخورد و گریه کند. 

بیایید خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد مثل کودکی بلند بلند گریه کنیم.

بیایید صندوقچه خاطراتمان را بگشاییم و در لطافت آن روزها نفسی تازه کنیم. 

بیایید آرزو کنیم که توقعات کوچکمان هیچگاه بزرگ نشوند...

شاعر=حسین

 


 
بی وفایی
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤  

مگر توعاشق زارم نبودی ---- مگرتویارودلدارم نبودی   

تورنجاندی مرا با بد زبانی-----   بگو آخر چرانامهربانی 

مگرباتو چه کردم سنگ خارا ----   چنین بشکسته خواهی قلب مارا      

کلامت نیش مار است ای نگارم------ چه می شدگربدی باغ بهارم 

اگر گویی سخنها بی کنایه  ------  دگرشعری نگویم  پرگلایه

سرایم من زعشق و خوشزبانی----- زخوبیهای تو ای یار جانی                               


 
محرم
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

محرم آمده ماه شهادت               حسین آموزدت عشق وشجاعت

محرم رازها در سینه دارد             محرم قصه ای دیرینه دارد

محرم گویدت ما می توانیم           به یاد او گناه از خود برانیم

دل خود را چو مولای شهیدان       به ایثار و به خوبیها سپاریم

التماس دعا


 
گل مينای من
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

گل مینا هزاران رنگ دارد                    ولی مینای من یک رنگ دارد

اگرچه نیستم همسایه او                 دل من سوی او آهنگ دارد


 
زمستان
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

برف می بارد زمین و آسمان پرخنده است

از خلوص وپاکی وعشق وسرور آکنده است

تک درختان گشته اند چون نوعروسان چمن

از حریر برف آذین بسته اند سرو و سمن

کودکان را بین خرامانند میان برفها

گوییا دورند آنها از همه نیرنگها

آنچنان شادند و بی دلواپسی

حالیا در دل ندارند غصه ای ُ خاری ُ خسی

خوش به حالت کودکم چون سرخوش و سرزنده ای

بی غم نامی و آزاد ورها از غصه ای

کاش من هم کودکی ُ طفلی خرامان می شدم

فارغ از هر دغدغه شاد وغزلخوان می شدم