بیزاری
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  

گوییا یادش درونم مرده است

او که احساسم به یغما برده است

 

شوق دیدارش ندارم من دگر

چون جفاها برسرم آورده است

 

او چو ماری می گزد هردم مرا

من همان کز نیش او آزرده است

 

بند نتواند زند این چینی بشکسته را

خود نمیداند چه با من کرده است

 

او چو خاری در بیابانهای خشک

من همان کز تیغ او پژمرده است

 

زشت گویی های او بی انتهاست

تلخ و سوزاننده و بی پرده است

 

دل نبندم بیش از این بر نارفیقان دغل

شیشه دل را شکسته ، خاطرم افسرده است