والعصر ان الانسان لفی خسر .....
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱  

 

عمر چون رودی خروشان ، سهل و آسان می‌رود

آرزوها مانده بر دل، او، شتابان می‌رود

 

لحظه‌ها رفت و من اندر خواب و رویا مانده‌ام

عمر ، چون کاهی سبک همراه طوفان می‌رود

 

غنچه‌های زندگی بر شاخه‌ای ، نشکفته ماند

در گلستان جهان، عمرم بدینسان می‌رود

 

تا خزان از ره رسید و روی گلها زرد گشت

شاخه‌ها گفتند ، جوانی چون بهاران می‌رود

 

تاجر خوبی نبودم  من به بازار جهان

اینچنین دادو ستدهایم ، به خسران می‌رود

 

گر نگیرد آدمی، لعلی از این بحر گران

سوی ساحل، با دلی زار و پریشان می‌رود

 

گر بگردد ، رهروی هر هفت شهر عشق را

همچو عطار، عاشق و شاد و غزلخوان ، می‌رود

 

در هیاهوی جهان، گم گشت آهنگ زمان

هر که نشنیدست آن، آخر پشیمان می‌رود