برای تو که همواره با تو کودکی را آرزو دارم
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

چرا از وقتی که گفته اند بزرگ شده ایم همه صداقت کودکیمان را فراموش کرده ایم؟ 

چرا  تمام سادگیها و لطافتها را درصندوقچه خاطرات گذشته به بایگانی  ذهن سپرده ایم؟ 

اصلا چه  کسی میگوید که ما بزرگ شده ایم؟ تنها دلتنگی هایمان  بزرگتر شده. وای از دلتنگی ها...

چرا از وقتی که به ما گفته اند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکیهایمان ساده و بی ریا صحبت کنیم؟

چرا یادمان رفته که دوستت دارمهایی که در قلبمان سنگینی میکندرا چگونه خالی کنیم ؟

چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمیپرسیم؟

 چرا روزهای لطیف کودکی را فراموش کرده ایم؟ بیایید دل کوچکمان را از اسارت در آوریم.بگذاریم کنجکاوی کند... کشف کند و گاهی زمین بخورد و گریه کند. 

بیایید خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد مثل کودکی بلند بلند گریه کنیم.

بیایید صندوقچه خاطراتمان را بگشاییم و در لطافت آن روزها نفسی تازه کنیم. 

بیایید آرزو کنیم که توقعات کوچکمان هیچگاه بزرگ نشوند...

شاعر=حسین