یک اتفاق ساده
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤  

یادم آمد اینک از آن مبصرم درمدرسه                

او همیشه بود حاضر در شلوغیها و درهرحادثه

اسم بدها را چو مبصرمینوشت در دفترش

می سپرد او اسمها را به معلم آخرش

 

گاه میگفت : چرا خوابیده ای اندر کلاس

 یا چرا اصلا نداری از من مبصر هراس

 

باز بایک اتفاق آمد به یادم مبصرم

گرچه این دنیا گذر گاه است و منهم عابرم