زمستان
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

برف می بارد زمین و آسمان پرخنده است

از خلوص وپاکی وعشق وسرور آکنده است

تک درختان گشته اند چون نوعروسان چمن

از حریر برف آذین بسته اند سرو و سمن

کودکان را بین خرامانند میان برفها

گوییا دورند آنها از همه نیرنگها

آنچنان شادند و بی دلواپسی

حالیا در دل ندارند غصه ای ُ خاری ُ خسی

خوش به حالت کودکم چون سرخوش و سرزنده ای

بی غم نامی و آزاد ورها از غصه ای

کاش من هم کودکی ُ طفلی خرامان می شدم

فارغ از هر دغدغه شاد وغزلخوان می شدم